مجمع زحمتکشان فدراسیون-داخلی-روز
(مجمع فدراسیون فوتبال برگزار شده است، از کفاشیان و عابدینی و فتحا...زاده بگیر تا همه! در مجمع نشستهاند و اساسنامه فدراسیون برای تغییرات به رأیگیری گذاشته میشود)
کفاشیان: دوستان! بنده به عنوان رئیس فدراسیون ساعتها بلکه هم سالها برای این اساسنامه جدید زحمت کشیدم چه شبها که خوابیدم! و روزها نوشتم هی نوشتم نوشتم تا این اساسنامه از تنور دراومد، برای این اساسنامه با اکثر اساتید دانشگاه از دانشگاه تهران گرفته تا دانشگاه آزاد واحد کویرلوت نظر خواستم (عینکش را میزند) حالا براتون میخونم تا مجمع تصمیم بگیره تصویب بشه یا نشه. اگر موافق هستین بزنید اون کف قشنگه رو!
(همه حاضرین درحالیکه موز سر میبرن آن کف قشنگه را میزنن!)
کفاشیان: رئیس فدراسیون باید هر صدسال یکبار عوض بشه تا به طور زیربنایی فدراسیون رو آباد کنه. هر کس اعتراضی داره یه پسگردنی بزنه به بغلدستی!
(در این لحظه عابدینی بهصورت ناگهانی یک پسگردنی به نویسنده دیالوگبازی میزند! که بیچاره مثل شاخ شمشاد اون گوشه دیوار نشسته بود و برای خودش با موبایل آتاری دستی بازی میکرد.)
کفاشیان: بله، اعتراض وارد نیست.
عابدینی: یه دفعه بگو مادامالعمر دیگه.
کفاشیان: به نکته ظریفی اشاره کردی آفرین! (مکث) بند بعدی، از این به بعد نایبرئیس اول الی آخر تا عزیزمحمدی توسط شخص رئیس فدراسیون انتخاب میشه. هر کس اعتراضی داره با دو تا بشین پاشو اعتراضشو نشون بده.
در این لحظه فتحا...زاده چهارتا بشین پاشو (دوتا زاپاس!) میرود و در آخرین بشین پاشو دکمه پیراهنش براثر فشار وارده کنده میشود.
کفاشیان: شما دوتا اضافه رفتی وارد نیست!
(فتحا...زاده میخواهد دوتا را پس بگیرد، ولی دیگر کار از کار گذشته است.)
کفاشیان: از این به بعد هر جا پولی دادن از فیفا و فیلا گرفته تا رئیس ورزش، باید توسط شخص رئیس فدراسیون شمرده بشه. هر کس اعتراضی داره دستشو بلند کنه.
(همه اعضا یکدیگر را نگاه میکنند، و در کمال ناباوری کفاشیان دستش را بلند میکند!)
محمدی: وا! شما!
کفاشیان: بله، مگه من چشم!
محمدی: شما این مثنوی رو خودت نوشتی، بعد خودت به خودت اعتراض داری؟
کفاشیان: بله، آدم باید یه سوزن تهگرد(!) هم به خودش بزنه.
محمدی: خوب اعتراضتون چیه؟
کفاشیان: فردا من چهجوری این همه پول رو دست تنها بشمرم. یا باید یکی کمکم کنه یا یک دستگاه پولشمار بیارید!
تاج: تو....(بوق!) قبول، بعدی رو بخون.
کفاشیان: ساعت کار فدراسیون از 10 تا 11 به غیر از روزهای تعطیل باید باشه، سرویس ایاب و ذهاب هم باید همیشه دم در آماده باشه! هرکس اعتراض داره دستشو به حالت مورب بالا بیاره. همه اعضا یکدیگر را نگاه میکنند و در کمال ناباوری دوباره کفاشیان دستش را بلند میکند!
کفاشیان: خودمونیما انصافا خیلی کمه!
محمدی: خودت مینویسی، خودت میخونی، خودتم تکذیب میکنی، خودگیری داری!
کفاشیان: خواهشا نظم جلسه رو از دستم خارج نکنید!
تاج: خوب اصلا فدراسیون رو میکنیم شبانهروزی، بعدی رو بخون.
کفاشیان: همه مشکلات فوتبال باید با خاک یکسان بشن هرکس اعتراض داره بگه!
همه اعضا متفقالقول به نویسنده دیالوگبازی نگاه میکنند که بیچاره با دهان خونی گوشه اتاق نشسته!
نویسنده دیالوگبازی: چیه؟!
کفاشیان: خوب!
نویسنده دیالوگبازی: آقا ما مشکلات مهمتری داریم چرا اینقدر دور خودتون میچرخید. چرا اینقدر اسیر حاشیهها شدید، چرا اینقدر حاشیهها شما رو اسیر کرده! برید ببینید چرا...
(همه اعضا یکصدا لنگ کفش خود را به طرف نویسنده دیالوگبازی پرتاب میکنند به طوری که بیچاره با سر و صورت خونی جادرجا روی زمین میافتد و بیهوش میشود.)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 21:10 توسط ابوالفضل رودگر
|
اتاق رئیس-داخلی-روز
(از دفتر ضرغامی صدای داد و بیداد میآید. ظاهرا مهندس کسی را زیر باد کتک گرفته است)
صدا: آی نزن، آی، نه، نه، اونجا نه آی ی ی!
ضرغامی: میزنمت تا بری این شبکه کوفتی آی ورزش رو بفرستی رو آنتن، مفهومه!
صدا: بله بله صدا میآد مفهومه، همین امشب میفرستم رو آنتن.
ضرغامی: ناسلامتی تو مدیر شبکه ورزشی، الان شبکه آیفیلم، آینمایش، آیییی...
صدا: آی لاو یو صداوسیما!
ضرغامی: آره، آی بازار هم راه افتاده، فقط شما موندید.
صدا: آقا ما نه پول داریم نه امکانات، تازهشم چیزی بلد نیستم.
ضرغامی: چرا بلد نیستی، همین الان برو شبکهسه، من زنگ میزنم راهنماییات کنن. هرچی هم خواستی از اونا بگیر.
شبکه سه-داخلی-بعدازظهر
(مدیر روابط عمومی شبکه3 روی میز نشسته و مدیر شبکه ورزش را راهنمایی میکند)
مدیر روابط عمومی: بشین.
(مدیر شبکه ورزش دست به سینه مینشیند)
مدیر روابط عمومی: پاشو.
مدیر شبکه ورزش: آقا اینکه نشد راهنمایی، من از اون راهنماییها میخوام، که مثلا فوتبال رو از کدوم شبکه برداریم! یا...
مدیر روابط عمومی: آهان! ببین فوتبال رو فقط و فقط باید از شبکه دوست و برادر...
(در گوشش شبکه را میگوید)
مدیر روابط عمومی: ... برمیداری، فقط از این شبکه...
نویسنده دیالوگبازی: شبکه دوست و برادر الجزیره!
مدیر روابط عمومی: باز تو فضولی کردی؟
نویسنده دیالوگبازی: انجام وظیفهاس! من در قبال خوانندههای تماشاگر مسئولم! باید بگم.
مدیر روابط عمومی: باشه! برنامه نود رو هم اگه میخوای ببری باید سر کیسه رو شل کنی.
مدیر شبکه ورزش: آخرش چند؟
مدیر روابط عمومی: نود به همراه دکتر صدر و حاجرضایی براتون درمیآد صدمیلیون...
مدیر شبکه ورزش: صدر رو نمیخوایم، بدون اون چند؟
مدیر روابط عمومی: درهمه، جدا کردنی نیست، اونم باید ببری!
مدیر شبکه ورزش: گزارشگر هم میخوایم.
مدیر روابط عمومی: گزارشگرای فوتبال دونهای پنجمیلیون!
مدیر شبکه ورزش: چه خبره مگه سر گردنهاست؟
مدیر روابط عمومی: اینا گزارشگرای خوبمون هستن، مخصوص خانم دکتر بوده فقط تو مطب از رادیو به گزارش اینا گوش میداده!
مدیر شبکه ورزش: این مجموعه ستایش رو هم میشه بدید.
مدیر روابط عمومی: شما شبکه ورزشید، اون به چه دردتون میخوره؟
مدیر شبکه ورزش: بگذریم! یه سوال، مردم بیشتر دوست دارن چی پخش کنیم؟
مدیر روابط عمومی: مردم بیشتر مایلن هیچی پخش نکنیم! ولی بیشتر ورزشهای زنده دوست دارن.
مدیر شبکه ورزش: یه سوال! غیر از الجزیره، میتونیم از شبکه العالم هم چیزی برداریم؟
مدیر روابط عمومی: آخه قربون اون موهای قشنگت، اون مال خودمونه، خودمون که نمیتونیم از خودمون کش بریم! تازهشم ما که از الجزیره برمیداریم، شبکه دو از ما برمیداره، بعد جامجم از دو برمیداره، بعد آموزش از جامجم برمیداره تا برسه به العالم! این چرخه زنجیرواره که همه از هم برمیدارن!
مدیر شبکه ورزش: چه جالب!
مدیر روابط عمومی: در ضمن سهم ورزش خانما دقیقا باید 10 به 90 بهصورت مساوی رعایت بشه!
عیال نویسنده دیالوگبازی(!): این چه مسخرهبازیه، حقوق آقایون با خانوما باید برابر باشه فیفتیفیفتی!
نویسنده دیالوگبازی: زن صدبار گفتم به کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن!
عیال نویسنده دیالوگبازی: چیه جلو خوانندههای دیالوگبازی کوچیکم میکنی، تو اصلا منو درک نمیکنی، من میرم خونه بابام، بچه رو هم خودت بزرگ کن.
مدیر روابط عمومی: میشه مشکلات شخصیتونو اینجا بازگو نکنین؟
نویسنده دیالوگبازی: یه دقیقه چیزی نگو، وایسا ببینم زن تا اونجایی که یادم هست ما بچه نداشتیم!
عیال نویسنده دیالوگبازی: میخواستم بهت بگم داری بابا میشی!
نویسنده دیالوگبازی: جون من راست میگی، مرگ من شوخی نمیکنی؟
عیال نویسنده دیالوگبازی: دروغم چیه.
نویسنده دیالوگبازی: حالا پسره یا دختر؟
عیال نویسنده دیالوگبازی: دکتر گفته یا پسره یا دختر.
نویسنده دیالوگبازی: اسمشونو چی کار کنیم؟ اگه دختر بود چی بذاریم، پسر بود چی؟ وای خدا چقدر کار داریم!
مدیر روابط عمومی: موضوع ما این وسط هاپولی شدآ، ناسلامتی داشتیم درباره شبکه آیورزش صحبت میکردیم!
نویسنده دیالوگبازی: برو بابا! خانم بیا بریم، بیا بریم واسهات پسته و جگر بخرم یککم قوت بگیری سر زا نری! بیا بریم، فقط از این به بعد نباید دست به سیاه و سفید بزنی. مگه من مردم؟ سه سوت زنگ میزنم مامانت بیاد همه کارها رو انجام بده!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 21:42 توسط ابوالفضل رودگر
|
AFC ـ داخلی ـ یک روز مهتابی!
(دکتر کاواگوچی همهکاره و هیچکاره AFC پاکت به دست در اتاقش نشسته و روسای فدراسیونها با اضطراب او را نگاه میکنند و سهمیه کشورشان را دریافت میکنند. لازم به ذکر است کفاشیان مثل شاخ شمشاد روی صندلی نشسته و مشغول پوست کندن سیب است.)
سیب: (روبه کفاشیان) بابا حواست باشه حقتو نخورن. من اینجا هستم در که نمیرم!
روسای فدراسیونها: (دست میزنند) پوشالیه، توش خالیه!
کاواگوچی: امارات سهسهمیه!
(رئیس فدراسیون امارات پاکت را تحویل میگیرد و بشکنزنان از اتاق خارج میشود)
کاواگوچی: عربستان یکسهمیه!
رئیس فدراسیون عربستان: آقا بچهها دم در چندتا بشکه نفت آوردن، ناقابله ببرید واسه عهد و عیال.
کاواگوچی: عربستان به خاطر بازاریابی مناسب(!) دوسهمیه هم روش، سهسهمیه!
سیب: (روبه کفاشیان) بابا بیخیال ما شو. حقتو دارن میخورن. تو داری ما رو میخوری!
همه کشورها سهمیه خود را دریافت میکنند و از اتاق خارج میشوند، فقط کفاشیان میماند و سیبش!
کفاشیان: آقا پس واسه ما چی شد؟
کاواگوچی: پسر شد! شما میوهها رو ببر، همون سهمیه شما!
کفاشیان: نه منظورم سهمیه باشگاههاس.
کاواگوچی: جهنم و ضرر بیا این دوتا هم واسه شما.
کفاشیان: جون کاواگوچی خیلی کمه، دوتا دیگه بذار روش مشتری بشیم!
کاواگوچی: مگه ارث بابامه بذارم روش! شما بهتره برید فوتبالدستی بازی کنید. این دوتا رو هم به خاطر اینکه تیم والیبالتون نتیجه گرفته بهتون دادم.
کفاشیان: (قاطی میکند) تو مال این حرفا نیستی. اصلا امسال کل لیگ مون رو سوار وانت میآریم جام باشگاهها ببینم کی میخواد حرف بزنه.
کاواگوچی: شب بود سبیلاتو ندیدم! ما رو از وانت خالی میترسونی!
کفاشیان: (داد میزند) آی ایهاالناس! به دادم برسید، سهمیه ما رو دزدیدن، توپ تانک فشفه! روبهرو آماده باش.
کاواگوچی: چرا کولیبازی درمیآری. حقتون همینه. زشته جلو در و همسایه. ما اینجا آبرو داریم.
کفاشیان: چرا زشته؟ مردم چشم امیدشون به منه!!! آی عزیزمحمدی کجایی که کفاشیانتو کشتن! ایها الناس اینا دارن با احساسات ما بازی میکنن. احساسات ما مگه آتاریه. برو... (بوق!)
کاواگوچی: خوب حالا... بیا منطقی باشیم.
کفاشیان: آی مردم این تقاضای رشوه میکنه، میگه بیا منطقی باشیم! شما شاهدید خوانندههای دیالوگبازی!
کاواگوچی: چرا شلوغش میکنی کدوم رشوه، کدوم گز! من میگم شما امکاناتتون در حد هویجه. کشورهای عربی هرروز دارن یک ورزشگاه میسازن، شما چی ساختین؟
کفاشیان: ما خودمونو ساختیم، اصلا شاید اونا خواستن برن دزدی ما هم باید بریم؟!
کاواگوچی:ما هرچی میگیم شما کار خودتونو میکنین، ما میگیم ورزشگاه جدید بسازید، زیرساختها رو درست کنین، شما هی لولهکشی آزادی رو عوض میکنید! ما میگیم بازاریابیتونو قوی کنید، شما هی آب دریاچه آزادی رو کم و زیاد میکنید!
کفاشیان:شما روی ورزشگاه آزادی حساس شدین، باشه چشم از این دفعه لولهکشی ورزشگاه تختی رو عوض میکنیم، آب سد کرج رو کم و زیاد میکنیم، من الان چی جوری به مردم بگم دوسهمیه؟
کاواگوچی: شما که الکی به مردم گفتید نامزد بهترین فدراسیون آسیا شدید، الانم خالیبندی بگید 20تا سهمیه گرفتید.
کفاشیان: بدم نمیگیها! ولی ما توی لیگ هیجدهتا تیم داریم پس دوتا دیگه چی؟!
کاواگوچی: بگید به خاطر نفوذتون توی AFC، دو تیم وزنهبرداری رو هم قبول کردن توی جام شرکت کنن!
کفاشیان: راست میگیها چطور به فکر خودم نرسید.
کاواگوچی: دیدی مشکلی نیست که آسان نشود، مرد آن است که هراسان نشود!
کفاشیان: ولی اگه گندش در اومد چی؟
کاواگوچی: الان گندش دراومد نامزد بهترین فدراسیون نبودید، چی شد؟
کفاشیان: (باخنده) لطفا توی مسائل داخلی ما دخالت نکنید! پس سهمیه ما چی شد؟ بیست سهمیه بهعلاوه اون دوتا!ok؟
سیب: (روبه کفاشیان) این شد یه چیزی(!) حالا سیبتو بخور.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:40 توسط ابوالفضل رودگر
|
وزارت ورزش و جوانان- داخلی-نصفه شب
(عباسی روی صندلی نشسته و اسکناسهای فراوانی با رنگهای آبی و سبز و بنفش نوک مدادی روی میزش چیده شده و مدیر امور مالی استقلال دست به سینه و دوزانو روی صندلی نشسته و به پولها به چشم برادری چپ چپ نگاه میکند!)
عباسی: شما واسه ما آبرو نذاشتید، تو با اون بازیکنای پولپرستت هرجا نشستین گفتین پول نمیدن، وزارت ورزش پول ما رو خورده (مکث) شما رو خدا سیر کنه، دیگه از دست ما کاری ساخته نیست!
مدیر امور مالی استقلال: آقا حرف درآوردن که منو پیش شما خراب کنن.
عباسی: مرد حسابی مدیرعامل باشگاه شما تو ورزش و مردم خودم دیدم اینو گفت.
مدیر امور مالی استقلال: اون فتحا...زاده نبود، آقا اینا با حقههای سینمایی میخوان باشگاه رو خراب کنن، مثلا کفاشیان رو میآرن ورزش و مردم بعد سر فتحا...زاده رو میذارن رو تن اون!
عباسی: پس پول نمیخوای؟
مدیر امور مالی استقلال: کی گفته نمیخوایم! مگه فتحا...زاده چندبار تو ورزش و مردم نگفت پول نداریم؟!
عباسی: بیا اینم پول، این پسره رحمتی هم گفته پول تاکسی ندارم، بیا این 30میلیون پول تاکسی اون.
مدیر امور مالی استقلال: آقا این کرایه سمیه-هفتتیر هم نمیشه! رحمتی یه زمانی خط شوش-راهآهن مسافر میزده با این پولا نمیشه سرشو شیره مالید، یه 10میلیون بذار روش.
عباسی: اگه با 10میلیون میشه سرش شیره مالید، بیا اینم 10میلیون روش!
(مدیر امور مالی استقلال پول را میگیرد، دورش کش میبندد و داخل بقچهاش میگذارد)
عباسی: این بقچه چیه؟
مدیر امور مالی استقلال: آقا این روزا دزد زیاد شده پولو از توی... (بوق!) میزنن، به این بقچه شک نمیکنن. فکر میکنن توش سنگ پا و سفید آبه!
عباسی: بیا اینم پول برهانی گه گفته با بی.ام.و اومدم و الان خر دارم، این 10میلیون پول ایاب وذهاب با خر، این 5میلیونم پول یونجه و پالون و تعمیرات الاغش!
(مدیر امور مالی استقلال پول را با طناب میبندد)
عباسی: چرا اونو با کش بستی، این رو با طناب؟
مدیر امور مالی استقلال: آقا گفتم قاطی نشه مدیون خره بشیم!
عباسی: اینم پول واشر سر سیلندر مجیدی، این پول رادیات جباری، اینم خرج صافکاری و نقاشی محمود فکری.
مدیر امور مالی استقلال: آقا هرچی خاکه بقای عمرشما باشه، ولی فکری چندساله که از استقلال رفته.
عباسی: نه بابا، چرا کسی به من چیزی نگفت؟ پس پول اون هیچی!
مدیر امور مالی استقلال: نه آقا پولشو بدین، شوخی کردم.
عباسی: گفتم اطلاعات من بهروزه!
مدیر امور مالی استقلال: آقا الان بقیه بچهها هم خیلی زحمت میکشن مثل ادموند اختر. سیروس دینمحمدی، ایوب اصغرخانی، مهدی فنونیزاده، بهروز پرورشخواه، صادق ورمرزیار، مخصوصا امیر قلعهنویی که تا حالا چندتا گل صددرصد رو از دروازه کشیده بیرون!
عباسی: بیا این صدمیلیونم واسه اونا.
مدیر امور مالی استقلال: آقا این نویسنده دیالوگبازی هم واسه ما خیلی زحمت میکشه، سر تمرین شکلک در میآره بچهها دلشون شاد میشه، اگه یه پنجمیلیون هم...
صدای نویسنده دیالوگبازی: پنجمیلیون چی میشه! سنگ مفت، گنجشک هم مفت! بیشتر بگو.
مدیر امور مالی استقلال: بله، آقا اگه یه صدمیلیون به اونم بدید ثواب داره، بنده خدا میخواد تجدید فراش کنه دست و بالش تنگه!
عباسی: بیا این صد میلیونم واسه دست و بال اون! (مکث) دیگه کسی نموند؟
مدیر امور مالی استقلال: نه دیگه آقا فقط حقوق کارکنان و مدیریت باشگاه مونده، که قابل شما رو نداره.
عباسی: شماها که هدفتون خدمته، پول میخواین چیکار؟
مدیر امور مالی استقلال: آقا واسهمون درآوردن، کدوم خدمت؟ خدمتتون عرض کردم که اینا با حقههای سینمایی میخوان وجهه باشگاه رو خراب کن.
عباسی: مگه مدیرعامل شما خودش تو برنامه ورزش و مردم نگفت عشقی کار میکنه؟
مدیر امور مالی استقلال: آقا پرونده عشق و عاشقی بعد از شیرین و فرهاد بسته شد، کدوم عشق؟!
عباسی: باریکلا! تو از این حرفا هم بلد بودی، بیا این 10میلیون واسه این حرفت!
مدیر امور مالی استقلال: آقا ممنون، اینا رو نویسنده دیالوگبازی برام نوشته، بازم بلدم، بگم؟
عباسی: بگو...
مدیر امور مالی استقلال: دختره میگه اینا همهش کاره دله.. پسره میگه آره. کاره دله... یکی دل میکنه... یکی دل میشکنه....یکی هم دل میبره... برا تو کدومه؟ ... من میتونستم اتفاق خوبی واست باشم، ولی تو با کارات نه جای قهر واسم گذاشتی... نه جای آشتی... الانم برو ... خواهش میکنم!
عباسی: اه اه حالم بههم خورد، الانم برو... خواهش میکنم! سریع همه اون پولا رو پس بده!
مدیر امور مالی استقلال: آقا برای چی؟
عباسی: پولا رو پس میگیرم تا دیگه این اراجیف رو جایی نگی!
مدیر امور مالی استقلال: آقا تو رو خدا ببخشید، اشتباه کردم، این نویسنده لندهور نوشته بود!
عباسی: گفتم پس بده پول بیصاحابو! پول الاغ برهانی رو هم بده...
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 0:40 توسط ابوالفضل رودگر
|
پیش از این فکر می کردم فیلم کازابلانکا بهترین رومانس تاریخ سینماست ولی با دیدن فیلم The Notebook همه معادلاتم در این ژانر بهم ریخت .فیلم خوش ساخت و فوق العاده زیبای دفترچه خاطرات، اقتباسی موفق از کتابی به همین عنوان نوشته ی نیکلاس اسپارکس سرشار از عشق و احساسه که به همراه سکانس های زیبایی که از طبیعت به تصویر می کنه یک غم انگیزی زیبایی رو به دل بیننده می نشونه و به خوبی ما رو با قدرت لایتناهی ! عشق آشنا می کنه که یعنی شاید مرگ هم قادر به جدا کردن دو عاشق و دلداده نیست.
خلاصه داستان :
در کارولینای شمالی، در يک خانه ي سالمندان، پيرمردي داستان دو عاشق و معشوق جوان را براي يکي از خانم هاي مقيم آن جا مي خواند.
الی که برای گذراندن تعطیلات تابستانی به همراه والدین خود به شهری کوچک رفته، با نوآ آشنا و عاشق همدیگر می شوند. اما مادر الی به این عشق بها نمی دهد و با در فشار گذاشتن پدر خانواده و رفتن از شهر، سعی در از بین بردن رابطه الی و نوآ دارد. با جلوگیری از رسیدن نامه های(خیلی زیاد نزدیک چهارصد پونصد تا ، م !) نوآ به الی کم کم خاطره عشق آن دو کمرنگ می شود. و هردو فکر می کنند که دیگری او را فراموش کرده(در حالی که این چنین نبوده. م ! ) ورود آمریکا به جنگ باعث می شود تا نوآ داوطلبانه به جبهه برود و از طرف دیگر نیز الی به پرستاری از سربازان می پردازد. الی با سربازی به نام لون آشنا و عاشق او می شود. خانواده او نیز به وصلت آن دو رضایت دارند، چون لون جوانی ثروتمند است. اما الی در آستانه ازدواج با دیدن عکسی در روزنامه می فهمد که نوآ هنوز عشق چندین ساله او را فراموش نکرده است. در بازگشت به شهر کوچک عشق قدیمی دوباره زنده می شود و الی باید میان بازگشت به شهر و ازدواج با لون یا ماندن و زندگی با نوآ یکی را انتخاب کند که سرانجام عشق قدیمی را انتخاب می کند و در پایان داستان به زمان حال و خانه سالمندان اول فیلم بر می گردیم که نوآ با خواندن این دفترچه خاطرات(که خود الی نوشته بود) به الی کمک می کند تا گذشته و تلاشش برای عشق را به یاد بیاورد و سکانس پایانی..... که خیلی عالیه رو تعریف نمی کنم تا حتما برید فیلم رو ببینید!
خلاصه داستان برای هموطنان خارجی!
A poor and passionate young man falls in love with a rich young woman and gives her a sense of freedom) (دروغ می گه دوسش داره کره خر . م !!!). They soon are separated by their social differences.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:29 توسط ابوالفضل رودگر
|
کار شده در مجله خط خطی به مناسبت باز شدن در تعلیم و تربیت!
خبرنگار: سلام حسنک! ببخشید آقای حسنک، معلوم هست کجایی؟
حسنک: خواهشن دیگه نگید حسنک، گلاب به روتون اسمم رو عوض کردم گذاشتم کامران هومنی!
خبرنگار: حالا هرچی، حسنک! خیلی دلمون واست تنگ شده، چه خبر از طویله! هنوزم زبون الاغ و گاو و گوسفند رو می فهمی!
حسنک: هی بابا کدوم طویله؟! بعد اینکه شما یه کلاس بالاتر رفتید گاو و گوسفند رو فروختم خرج عروسیم کردم
خبرنگار: به به مبارکه ، پس قاطی مرغا شدی!
حسنک: بله با کوکب خانم ازدواج کردم !
خبرنگار: واقعا! اون که خیلی پیر بود
حسنک: آره، شوهرش ولش کرده بود رفته بود کانادا ! منم دیدم پیرزن با سلیقه ایه ، ادا و اطوار دخترای امروزی رو هم نداره، بله رو بهش گفتم
خبرنگار: طویله رو چند فروختی؟
حسنک: 50 متر طویله با آسانسور و آب و برق و یک خط تلفن، با چند تا گوساله و توله سگ و یک دست آیینه شمعدان رو فروختم 35 میلیون
خبرنگار: طویله رو ولش کن ، یک کم از خودت بگو، الان چی کار می کنی؟
حسنک: هیچی الان با الاغ میرم آژانس ده وایمیسم! تا خرج دوتا پدرسوخته ایی که پس انداختیم رو در بیارم
خبرنگار: باریکلا ، نگفتی بچه داری ، اسمشون چیه؟
حسنک: دوتا پسر، حامد و بهداد! یه دختر هم تو راهه! من و کوکب تصمیم گرفتیم اسمشو بذاریم مهناز افشار!
خبرنگار: پس سینمای خانگی راه انداختید! راسی چه خبر از کوکب خانم، هنوزم شیرلای پارچه می ذاره!
حسنک: نه بابا اون موقع یه پولی بهش داده بودن بیاد جلوی دوربین کتاب! الان توی ده، داره ورد و اکسل یاد می ده!
خبرنگار: خوبه، از ماست بندی رسید به کامپیوتر، الان کجاست؟ می تونم باهاش حرف بزنم؟
حسنک: الان داره به زن کدخدا، خصوصی My Documents یاد می ده! یک دقیقه وایسا به موبایلش زنگ بزنم
الو کوکب، عزیزم ، اگه آب دستته بذار زمین، سریع بیا از خط خطی اومدم واسه مصاحبه
کوکب خانم شوهر رفت!
خبرنگار: به به کوکب خانم، بزنم به تخته چقدر جوون شدید! معلومه شوهر بهتون ساخته!
کوکب: وا. مرسی! آره، از وقتی ما رو از کتاب درسی حذف کردن، یک کم به خودمون رسیدیم
خبرنگار: چرا؟
کوکب: آدمی که مشهوره چون تو چشه مجبوره آرایش نکنه ، ماست درست کنه! با ادب باشه، بالاخره کار رسانه سخته!
خبرنگار: مبارکه با حسنک کجایی ازدواج کردید.
کوکب: قربان شما، منظورتون کامران هومنیه دیگه!
خبرنگار: بله، راسی چرا شما اسمتون رو عوض نکردید؟
کوکب: من از اولم اسمم کوکب نبود ، واسم درآورده بودن ! به خاطر برخی ملاحضات رسانه ایی، دست اندرکارای کتاب چند تا اسم مثل صغری، اوشین! پرین، حنا دختری در مزرعه رو پیشنهاد دادن، که من کوکب رو انتخاب کردم
خبرنگار: اسم واقعی تون چی بود؟
کوکب: هدیه تهرانی!
خبرنگار: راسی کوکب جون از بقیه چه خبر؟
کوکب: بی خبر نیستم، ما از وقتی از کتاب حذف شدیم با هم متحد شدیم که هوای همو داشته باشیم
خبرنگار: شماره آقا هاشمی، تصمیم کبری رو داری!؟
کوکب: دارم . ولی آقای هاشمی چندوقته با کسی صحبت نمی کنه، به بچه هاش هم گفته حرف نزنن
هاشمی، هاشمی خدا نگهدار تو!
خبرنگار: الو، آقای هاشمی
هاشمی: بله، بفرمایید
خبرنگار: خوبید
هاشمی: خیلی ممنون، خیلی متشکرم!
خبرنگار: خدا شما رو حفظ کنه. ما اون موقع خیلی چیزا از شما یاد گرفتیم.
هاشمی: شما؟
خبرنگار: از مجله خط خطی.....
هاشمی: جون مادرت مارو بی خیال، مصاحبه نمی کنم
خبرنگار: فقط یک سوال، تو رو جان عزیزت!
هاشمی: حتما می خوای بپرسی پول این مسافرت ها رو از کجا می آوردم!
خبرنگار: دقیقا !
هاشمی: خداحافظ شما !
تصمیم کبری و غول چراغ !
خبرنگار: الو،سلام کبری خانم، خوبی.
کبری: ساناز توئه ایی! هنوز از این میمون بازی ها دست ور نداشتی!
خبرنگار: ساناز کیه؟! خانم محترم اولا من مَرد هستم، شاهدم دارم! دوما شماره تونو از کوکب خانم گرفتم واسه مصاحبه.
کبری: آخ ببخشید ، آخه صداتون خیلی شبیه سانازه !
خبرنگار: بگذریم! تصمیم کبری رو هنوز یادمه ، خیلی باحال بود، می شه یک کم از خودتون بگید؟الان چی کار می کنید؟
کبری: بعد از معروف شدنم ، همه منو دست می انداختن ، می گفتن کبری رو ببین هی یه!
خبرنگار: عجب آدمایی پیدا می شن، خوب بعد..
کبری: هیچی ، رفتم دنبال علاقه ام، یک کتاب نوشتم به اسم " اين كتاب رو بدزديد" که هر كس اين كتاب رو مي خواست مي دزديد! همین باعث شد انتشاراتی جادرجا ورشکست بشه!
خبرنگار: پس هنوزم گیج اید! موضوع کتاب چی بود؟
کبری: تاریخچه غول چراغ!
خبرنگار: واقعا! خدا به شوهرتون صبر بده
کبری: خیلی ممنون، خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه! بعد کتابداری رو تست کردم که نصف کتاب ها، توی کتابخونه، هاپولی شد و شوهر رفت!
خبرنگار: خوب بسه دیگه ، تا ما رو کله نکردید خداحافظ
کبری: راسی شما خبرنگار نمی خواد واسه مجله تون، الو ، الو، الو ساناز !
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:24 توسط ابوالفضل رودگر
|
حمل بر خودستایی نباشه ولی منو خیلی ها می شناسن ! از بدبخت بیچاره های محل گرفته تا آدم فروشا و قاچاقچی ها و فراری های زیر گذر!
ولی هیچ وقت فکرشو نمی کردم که علامه دهخدا هم منو بشناسه ! چندوقت پیش داشتم لغت نامه ی دهخدا رو نیگا می کردم رسیدم به " رودگر" برق از نهادم پرید .. به جان خودم که می خوام دنیام نباشه! من حتی یک بار هم علامه رو از جلو ندیدم ولی چه تهمت ها که این آقا توی لغت نامه اش نثار ما نکرده بود.
رودگر. [ گ َ ] (ص مرکب ) آنکه تارهای ساز و زه کمان بسازد. (آنندراج ). سازنده ٔ تارهای ساز و زه کمان . (ناظم الاطباء) :
گفت هان رودگر بیار شتاب
قد صد گز طناب محکم تاب .
|| مغنی . مطرب . (ناظم الاطباء).قبل از اینکه به بنده انگ مغنی و مطرب بودن بزنند بر خودم واجب می دونم بـراي روشـن شـدن ماجرا و تنويـر افکار عمومی و بخش خصوصی توضیحاتی ولو غیر لازم بدهم!
بنده دارای سابقه مسلمانی و عدم وابستگی به اغتشاشگران و ادای خدمت سربازی تمام و کمال همراه با اضافه خدمت و همچنین شرکت در تمام راهپیمایی های مجوزدار و دادن فحش های ممتد ناموس دار به آمریکای بی ناموس و همچنین دیدن تمام قسمتهای اخبار بیست و سی ، آن هم دست به سینه و دوزانو می باشم لذا مطرب و مغنی بودن به هیچ سروشکلی ولو در حد یک سوزن چرخ خیاطی به ما نمی چسبد!
البته دروغ چرا ...تا قبر آآآآ فقط یک بار آهنگ پست و سخیف " ژیلا گل من-گل خوشگل من" شادمهر را در یکی از تاکسی های خطی (سمیه – تخت طاووس!) گوش دادم و زمزمه کردم و ناغافل، چند بشکن هم با این انگشتان بی پدر، منحرف زدم...باشد که این یک نوبت هم به سبب غرور جوانی و تاکسی ناباب ! مورد عفو قرار گیرد .
پ.ن
البته دروغ چرا... یک بار هم با دهان، صدای ویولون درآوردم که همان لحظه عذاب الهی نازل شد و آرشه کمانه کرد و نزدیک بود برود داخل حلق و کور شویم!........همین!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 22:49 توسط ابوالفضل رودگر
|
این پستی که گذاشتم ، پنجاهمین دیالوگ بازیه که توی تماشاگر کار شده و همین باعث شد بعد از مدتها دستی به مطالبم بکشم و بهترین دیالوگ بازیهایی که واسه تماشاگر نوشتم رو توی یک پست مجزا قراربدم. تا بخونید ولذت ببرید! قاعدتا بعد از خوندن مطالب، باس بهتون حال خوشی دست بده، اگه چیزی دست داد.. التماس دعا !
دفتر لیگ فوتبال-داخلی-روز
عزیز محمدی پشت کامپیوتر نشسته و ایمیل هایش را چک می کند
ایمیل1: الو! سلام آقا محمدی، علیرضا نیکبختم، دوباره تو روزنامه ها شایعه شده منو گرفتن، می خواستم ببینم اگه راسته، به دوستام بگم سند بیارن!
ایمیل2: چطوری! منم کفاشیان، اگه بیکاری بیا اتاقم، باهم یه قهوه بزنیم به بدن! و در مورد مسائل کلان فوتبال صحبت کنیم!
ایمیل 3: موضوع، اخطارشدیدالحن کنفدراسیون فوتبال آسیا
محمدی با دیدن اخطار، زبانش بند می آید، رنگش مثل زردچوبه قرمز می شود! و داد می زند
محمدی: (با ریتم)کفاشیان،کفاشیان کجایی، بیا ببین یه ماجرای تازه، کفاشیان خدا برات می سازه!
کفاشیان سراسیمه وارد اتاق می شود
کفاشیان: چی شده؟ چرا رنگت پریده، فدراسیون رو دزد زده!
محمدی با ترس سرش را تکان می دهد
کفاشیان: سری جدید قهوه تلخ اومده!
محمدی: بدبخت شدیم.
کفاشیان: (با بغض) اگه، اگه برکنار شدم بگو، طاقتشو دارم(داد می زند)وای خدایا، آخه چرا من!
محمدی: نه بابا.
کفاشیان: پس چی، خنده بازار، ادای منو در آورده!
محمدی: مگه اونا بی کارن، بیچاره شدیم.
کفاشیان: فدراسیون فوتبال منحل شده!گزینه 2 و 3 صحیح می باشد! نصف جونم کردی بگو چی شده.
محمدی: رئیس کنفدراسیون ایمیل زده، گفته به غیر از استادیوم فولادشهر، آزادی و باهنرکرمان، بقیه ورزشگاه ها به درد عمه تون می خوره (مکث) رئیس به جون مادرش قسم خورده اگر ورزشگاه ها رو درست کردیدکه کردید وگرنه نوشته، اسم شما رو از روی خودمون برمی داریم.
کفاشیان: خدا نکشتت فقط همین! خوب بردارن.
محمدی: تا 11 شهریور وقت داده مشکلات رو حل کنیم ، عکس و فیلمش رو براش بفرستیم .
کفاشیان: این که کاری نداره، چندتا عکس از اینترنت دانلود کن با چندکیلو گز براشون بفرست!
محمدی: هویچ که نیستن می فهمن، تازه گفته 15 باشگاه حرفه ایی نیستن
کفاشیان: نه بابا! اینا از چه زاویه ایی نگاه کردن، مگه ما چندتا تیم داریم، که 15 تاش حرفه ایی نیستن
محمدی: تا حالا نشمردم، شموشک یکی، ملوان دوتا، بارسلونا، نه اون که مال ما نیست!
کفاشیان: من واقعا موندم! ورزشگاه هامون که چمن داره ، نورافکن داره، دستشویی هامون هم که همش در داره! صندلی هامون هم که میخ نداره و سالمه! دیگه چی می خوان(مکث) ورزشگاه مستراح والنسیا هم این همه امکانات نداره!
محمدی: منظورت ورزشگاه مستایاس!؟
کفاشیان: اصلا همین ویمبلی دماغو هم این همه امکانات نداره! (مکث) اینا دیدن ما هیچ جا نتیجه نمی گیرم توقع شون از ما بالارفته! پرو شدن.
محمدی: حالا چی کار کنیم، وقت تنگه!
کفاشیان: ولشون کن. ایمیلو پاره کن بنداز سطل آشغالی، اهمیت نده
محمدی: تازه گفته سریع مدیرعامل رسمی باشگاه ها باید مشخص بشه ، سرپرست موقت باید حذف بشه.
کفاشیان عصبانی می شود
کفاشیان: اینا شورشو درآوردن، خود مرتیکه ش موقتیه، بعد از ما مدیرعامل رسمی می خواد، سریع شمارشو بگیر، دو تا درشت بارش کنم!
محمدی: شماره کی رو؟
کفاشیان: همین شماره ی ژیگلو رو!
محمدی: ژیگلو دیگه کدوم پدر سوخته ایه!
کفاشیان: همین رئیس موقت کنفدراسیون فوتبال
محمدی: منظورت ژانگ جی لونگه
کفاشیان: حالا لنگه! یا هرچی نمی دونم شمارشو بگیر
عزیز محمدی با ترس شماره می گیرد،گوشی بوق می خورد
محمدی: (رو به کفاشیان) چی جوری می خوای باهاش حرف بزنی، تو که زبان بلد نیستی؟!
دکتر ژانگ جی لونگه گوشی را بر می دارد
ژانگ: الو
در این لحظه کفاشیان به سرعت از اتاق فرار می کند و محمدی می ماند و حوضش!
محمدی: کجا ؟ کفاشیان، کفاشیان، بگیریدش
ژانگ: الو. بفرمایید
محمدی که مانده چه بگوید در و دیوار را نگاه می کند
محمدی: منزل آقای جمالی!
گلچین دیالوگ بازی در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 18:46 توسط ابوالفضل رودگر
|
ویلای زیبا-داخلی-صبح خروس خون!
بکهام به همراه همسرش ویکتوریا داخل ویلا نشسته و با دخترش که تازه به دنیا آمده خرس وسطی! بازی می کند که مادرش با اسپند وارد می شود!
ننه بکهام: اسپند و اسپند دونه، اسپند سی وسه دونه، از خویش و قوم بیگونه، هرکه از دروازه بیرون برود، هرکه از دروازه تو بیاید، کورشود چشم حسود و بخیل، شنبه زا، یکشنبه زا، دوشنبه زا، جمعه زا، زیرزمین، روی زمین، سیاه چشم، زاغ چشم، هرکه دیده، هرکه ندیده، همسایه دست چپ، همسایه دست راست، پیش رو، پشت سر، بترکد چشم حسود و حسد!
ویکتوریا: بسه دیگه مامان، بیا واسش اسم پیدا کنیم، من می گم اسمشو بذاریم منیژه!
بکهام: چرا منیژه؟
ویکتوریا: پس چندتا !
ننه بکهام: چه جسارتا، یا لیلی یا هیچی!
ویکتوریا: مادرجون اسم بچه رو که نمی تونیم یاهیچی بذاریم!
ننه بکهام: ویکتوریا ! به خدا شیرم رو حلالت نمی کنم، اگه بذاری منیژه
ویکتوریا: مادر، شما به دیوید شیر دادین، نه من!
ننه بکهام: خوب بالاخره اونم شوهر توئه دیگه! بهت می رسه!
بکهام: دختر گریه کن باباس! بذاریم جمیله!
ویکتوریا: وا ! تو مدرسه چی می گن، جمیله بکهام....حاضر!
ننه بکهام: اصلا کی گفت دختر بزایی ! توکه سیب زیاد می خوردی، شیرینی هم که زیاد دوست داشتی ..چرا بچه ت دختر شد من موندم! همش تقصیر این دیوید بی پدر مادره! هی گفتم ترشی نخور!
ویکتوریا گریه ش می گیرد و از اتاق خارج می شود
بکهام: ننه چرا این جوری صحبت کردی، اون زنمه، پاره ی تنمه.
ننه بکهام: صد دفعه گفتم به این زن رقاصه رو نده! حالا هم بیا این تلویزیون رو روشن کن. قراره امروز حاجی فتح ا.. زاده رو بیارن ورزش و مردم!
+
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:26 توسط ابوالفضل رودگر
|
این مطلبم توی یکی از مجله ها کار شده ، که هرچی فکر می کنم اسمش یادم نمی آد...چی بود؟؟؟ اولش "ن" دسته دار داشت...پیری و هزار درد بی درمون! به قول شاعر: من در این...(لطفا با آواز بخونید!) من در این سن جوانی ز جهان سیر شدم / صورتم گر چه جوان است ز دل پیر شدم ...آی امان امان!.بگذریم...داشتم می گفتم اسم مجله توک زبونم بودآ....آهان وایسید،نرید،یادم اومد! مجله خطخطی..
اتاق روانشناس–داخلی-روز
دکتربا یک کروات صورتی نوک مدادی روی صندلی نشسته، که زنی حدودا 160ساله بایک کیف شبیه گونی برنج ازاین جدیدا ! وارد اتاق می شود و روبه روی دکترمی نشیند
دکتر: مشکل تون چیه؟
پیرزن: آقای دکتر من160 سالمه، دیگه خسته شدم اینقدر زنده موندم! واقعا بریدم!
دکتر: لطفا یه نفس عمیق بکشید
پیرزن: (بدون توجه به حرف دکتر)بله می گفتم! متاسفانه خیلی امید به زندگی دارم، می خوام شما کمش کنید
دکتر: لطفا آروم باشید، یه نفس عمیق بکشید
پیرزن: مردحسابی این دلقک بازی ها چیه! از سنت خجالت بکش.از دکتری فقط نفس عمیق کشیدنش رو بلدی!می خوام از زندگی ناامیدم کنی! می تونی یا نه؟
دکتر: می تونم، سعی کنید ازامروز به چیزای منفی فکرکنید، مثل سیگار، جنس خوب،مرگ، بیکاری،گرونی،تصادف منجربه جرح، ماشاءا...این همه بدبختی دور رو برتونه، مگه کورید!
پیرزن: دکتر اینقدرسخت نگیر، زندگی همین دوروزه!
دکتر: خانم محترم، همین جوری فکرکردیدکه تو این سن مثل یه دسته گل موندید دیگه! اینا روبرا شما گفتم،که ناامید بشید
پیرزن: آهان ازاون لحاظ! آخه من نمی تونم به این چیزا فکرکنم. من فقط مثبت فکرمی کنم
دکتر: متاسفانه شما با این طرزفکرتون مشکلات رو به بازی گرفتید، ولی خودم درستش می کنم(مکث)لطفا چشم هاتون رو ببندید، تمرکز کنید
پیرزن چشمانش را می بندد
دکتر: فکرکنید شوهرتون رفته سه تازن گرفته
پیرزن: خوب، فکرکردم
دکتر: (باتعجب)بعد فکرکنید یه بچه تون معتاد شده، اون یکی بچه تون ازدره پرت شده پایین مرده، قشنگ تجسم کنید
پیرزن: بله حواسم هست، تجسم کردم
دکتر: (داد می زند)زن ناحسابی، تموم زندگیتو نابودکردم، آوردم جلو چشمات،تو مگه عاطفه نداری! قلب نداری!
پیرزن: عاطفه دارم، شوهر و بچه ندارم، اصلا ازدواج نکردم!
دکتر: چی؟شوهر ندارین! پس همون، خوشی زده زیردلتون!
پیرزن: بله!
دکتر: بله، شما باید ازدواج کنید، تا از زندگی سیر بشید، مال و اموال دارید
پیرزن: وضع مالی م عالیه، توپ تکونم نمی ده!
دکتر: من یکی رومی شناسم آدم خوبیه! ولی اخلاقش افتضاحه! دوسوت می تونه شما رو از زندگی سیر کنه!
پیرزن: حتما اون یکی...
دکتر: بله! خودم یک عمر کنیزیتون رومی کنم
پیرزن: ولی من می خوام امیدم به زندگی کم بشه
دکتر: قول می دم زندگی رو واستون جهنم کنم،فقط بزارید بیام تو!
پیرزن: قول می دید زندگی مو به گند بکشید، روزی صدبارآرزوی مرگ کنم
دکتر: بله بله قول محضری، روزی ده بارشما روکتک می زنم، از خونه پرت تون می کنم بیرون، مشت، لگد، همه جوره درخدمتم!
پیرزن: باشه، ولی من دروغ گفتم مال و اموال ندارم،آس و پاسم
دکتر: داریدشوخی می کنید، خانم اینقدر با احساسات من بازی نکنید(باعصبانیت بلند می شود)دارید یا ندارید؟!
پیرزن: دارم، خوبشم دارم!
دکتر: پس اگه دارید بلندشیدبریم سرخونه زندگیمون، کاردیگه فایده نداره! واسه کی کارکنیم
دکتر کت اش را از روی جالباسی برمی دارد
پیرزن: شماکه غریبه نیستید، دروغ گفتم،آه دربساط ندارم، خونه ی بچه م زندگی می کنم
دکترباعصبانیت دندان هایش رابه هم فشار می دهد، وچنان محکم کف گرگی به میز می زندکه پیرزن جادرجا به دیار باقی می شتابد، ولی بخاطر امیدبه زندگی و مثبت فکرکردن درروز تشیع جنازه زنده می شود! ودوباره به مطب دکتر برمی گردد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 8:40 توسط ابوالفضل رودگر
|